Blog

خاطرات جناب آقای دکتر مداحی ریاست خانه روانشاسان از دوران دفاع مقدس

توسط طراحی سایت, کسب و کاردر 27 فوریه 2018

بعد از انقلاب کجا بودید؟ چطور وارد جنگ شدید؟
دکتر مداحی: سال اول که دیپلم گرفتم در دانشگاه پذیرفته نشدم. یک بار که به تهران آمده بودم در نماز جمعه شرکت کردم. آن روز آقای فخرالدین حجازی سخنرانی کردند و در بین سخنان خود اشاره کردند که ارتش به جوانها و نیروی جوان نیاز دارد. همانطور که می دانید آقای حجازی بسیار سخنران قهاری بودند. حرفهای ایشان خیلی جذاب بود و من را تحت تأثیر خود قرار داد و با این که سه چهار ماه تا زمان اعزام به سربازی فرصت داشتم اما به ژاندارمری شهرستان الیگودرز مراجعه کردم و درخواست کردم که من را به سربازی اعزام کنند. درآنجا همه میگفتند عجب دوره ای شده،که جوانها برای اعزام زودتر از زمان موعود اصرار میکنند!

به هر حال چندین بار برای اعزام شدن به جبهه های جنگ،ما را راهی خرم آباد کردند اما پس از یکی دو روز دوباره ما را برمی گرداندند. و این شد که 3-4 بار آش پشت پای خودم را خوردم (با خنده)

بالاخره در تاریخ 18 تیرماه 59ما را به پادگان لشگرک تهران برای دوره آموزشی اعزام کردند. بعد از 2 ماه آموزشی در 18 شهریور 59 خبر رسید که عراق به چند پاسگاه در ایلام حمله کرده است و ما هم سرشار از شور و هیجان انقلابی نزد فرمانده گردان رفتیم و با اصرارفراوان موفق شدیم با تیپ 84 خرم آباد به ایلام اعزام شویم .چون من دیپلم داشتم به عنوان منشی گردان و دستیار فرمانده انتخاب شدم.

یک روز صبح بصورت چراغ خاموش و کاروانی به سمت ایلام حرکت کردیم و در اردوگاه سرطاف مستقر شدیم. در روزهای آغازین جنگ تقریباٌ تیپ 84 منهدم شده بود و بخشی از افراد فرار کرده بودند و تعدادی هم در اردوگاه بودند. تقریباً یکی دو هفته سرگردان بودیم.

چون فرمانده ما هم رفته بود و من هم منشی بودم، همه کاره تیپ شده بودم. و این اولین تجربه فرماندهی من بود. حدوداً دو سه هفته به همین منوال گذشت تا بالاخره پاسداری از اهالی اصفهان آمد و گفت من آمده ام با فرمانده شما صحبت کنم. گفتیم فرمانده نداریم. خیلی ناراحت بود. گفت 300 نفر سرباز اینجاست و ما در منطقه مهران هیچ نیرویی نداریم. من به عنوان یک سرباز تنها کاری که میتوانستم انجام دهم این بود که با 7-8 نفر از رفقا مشورت کردیم که اگر موافقند داوطلب بشویم و به کمک اینها برویم. و بالاخره ما 8 نفر تفنگ به دست به راه افتادیم. کسی هم نبود که بخواهیم اجازه کسب کنیم و به منطقه مهران رفتیم و بقیه اردو گاه را به خدا سپردیم. وقتی وارد آنجا شدیم مهرماه 59 بود. برای اولین بار بود که وارد منطقه ای به نام کنجانکچن که سراسر نخلستان بود میشدیم.همین که وارد منطقه شدیم گفتند خمسه خمسه آمد و ما متوجه منظورشان نمی شدیم و بعد فهمیدیم که منظور توپ هایی بودند که 5تایی اصابت می کردند. این اولین استقبال ما از سمت عراقی ها بود( با خنده).

بسیار شرایط سختی بود چون برای اولین بار بود که همچنین اتفاقاتی را می دیدیم. با مکافات فراوان خودمان را به سنگرها رساندیم. مهران سقوط کرده بود و این منطقه تقریباً 10-15 کیلومتر با مهران فاصله داشت و دشمن تصمیم داشت که به سمت ایلام حرکت کند.در آنجا ارتفاعاتی بود به نام های زیل،کالی سرد و شور و شیرین. ما در آنجا مستقر شدیم .غذا هم به آن صورت در دسترس نبود. چند تا از مجاهدین افغانی هم همراه ما بودند و در کل 25-26 نفر می شدیم و کار ما این بود که وقتی خمسه خمسه میزدند و خرما ها از درخت میریخت آنها را جمع آوری میکردیم و به عنوان غذا استفاده میکردیم. در اوایل جنگ تدارکات مجهزی وجود نداشت تنها چیزی که برای ما می رسید یک سری نان های خشک یزدی بود.خوشمزه بود ولی کمی خشک بود،ما برای استفاده آنها را داخل آب می ریختیم تا کمی خیس شود و بعد با خرماهای جمع آوری شده می خوردیم.

– آقای دکتر خاطره ای از آن روزها به یاد دارید؟

دکتر مداحی: بله. یک روز همراه 7 تا از دوستان در حال جمع آوری خرما بودیم که 2تا هلی کوپتر عراقی به بالای سر ما آمدند. ما فوراٌ در لا به لای نیزارها پنهان شدیم. مشخصه ی آنها این بود که به قطر 15-20 سانتی متر زیر آنها نمد بود که با کالیبر 50 که به طرفشان شلیک میشد نمد ها مانع میشد که گلوله ها به هلی کوپتر اصابت کند.سنگرهای ما را منهدم میکردند و ما کاری نمی توانستیم انجام دهیم. وقتی هلی کوپترها رسیدند ما راهی برای سنگر گرفتن نداشتیم .یکی از ما هشت نفر به نام آقای رهنما، در حال دویدن و پیوستن به ما بود و نتوانست بین نیزارها پنهان شود.هلی کوپتر خیلی پایین آمده بود و قصد داشت یکی از ما از جمله همین آقا را به منظور تخلیه اطلاعاتی با خود ببرد.در همان لحظه یکی از دوستان ما که به مقام شهادت هم رسید با تفنگ برنو به هواپیما شلیک کرد و خلبان تعادل خود را از دست داد وهلی کوپتر بر روی زمین افتاد.هلی کوپتر دوم هم خلبان را رها کرد و فرار کرد. در همان لحظه به پایگاه بی سیم زدیم و اتفاقات رخ داده را تعریف کردیم. چند دقیقه بعد یک جت رنجر و یک هلی کوپتر کبری از نیروهای خودمان آمدند، که بعدها فهمیدیم که شهید کشوری و شهید شیرودی بودند. جت رنجر بالا مانده بود و هلی کوپتر کبری پایین آمد. هلی کوپتر دشمن را با سیم بکسل بست و با خود به ایلام برد.تقریباً 3-4 دقیقه بعدش نیروهای عراقی که متوجه شده بودند ،میخواستند این دو نیروی ما را بزنند که موفق نشدند و این دو عزیز هلی کوپتر را سالم به ایلام رساندند. این هم خاطره ای از شهید شیرودی و شهید کشوری در اوایل جنگ بود….

 

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *