امروز ۲۶ / دی / ۱۳۹۷
MENUMENU

یونگ

                                                                       

 

یونگ نیز مانند فروید ، نظریه خود را بر مبنای شهود پایه ریزی کرد که از تجربیات و رویاهای شخصی او بدست آمد.

اولین نکته ای که یونگ درباره آن با فروید مخالف بود ، به نقش امیال جنسی مربوط می شد. یونگ تعریف لیبیدوی فروید را گسترش داد و آن را به صورت انرژی روانی کلی تری که میل جنسی را شامل می شود ، ولی به آن محدود نمی شود ، تعریف کرد.

دومین زمینه اختلاف عمده ، به نیروهایی که بر شخصیت تاثیر می گذارند مربوط می شد. فروید انسان ها را زندانیان یا قربانیان رویدادهای گذشته در نظر داشت ، یونگ معتقد بود که ما علاوه بر گذشته خود ، توسط آینده خویش نیز شکل می گیریم. آنچه آرزو داریم در آینده انجام دهیم نیز بر ما تاثیر می گذارد.

سومین نکته اختلاف ، به ناهشیار مربوط می شود. یونگ بر خلاف فروید معتقد بود که مهمترین قسمت ناهشیار از تجربیات شخصی حاصل نمی شود ، بلکه از گذشته های دور وجود انسان شکل می گیرد که آن را ناهشیار جمعی نامید .

یونگ با توجه به بحران دوران میانسالی خود نتیجه گرفت که مهمترین مرحله در رشد شخصیت ، میان سالی است .

روان تمامی افکار ، احساسات و رفتارهای آگاهانه و ناآگاهانه را در بر می گیرد؛ محتویات درون روان هر فرد ،او را با محیط اجتماعی پیرامونش همگام می کند که عبارت است از :

آگاهی یا ایگو (ego ) : تنها قسمتی از ذهن است که مسقیما برای خود فرد شناخته شده است به عبارتی دیگر منیت یا آنچه که ما (من ) می نامیم است .

عملکرد آن با چهار کنش ذهنی قابل سنجش و مشاهده است : منطقی فکر کردن ، احساسی فکر کردن ، لمسی در یافت کردن و با شهود متوجه شدن

این بخش شامل تمامی خاطرات ، تفکرات ، احساسات و حافظه ماست .

 

ناخودآگاه شخصی :

تمام  تجربیاتی که ego (خود)آنها را سرکوب کرده یا فراموش کرده وآنها را به حوزه ی آگاهی راه نمی دهد را یونگ از آن با عنوان ناخودآگاه شخصی یاد می کند که خود فرد از آن آگاهی ندارد و این ناخودآگاه شخصی به وسیله ی تجربیات فردی ما شکل می گیرد  بنابراین برای هر فرد بی نظیر است

 این محتویات ناخودآگاه شخصی را یونگ عقده نامید .

ناخود آگاه جمعی:

انسان ها ناخودآگاه جمعی را به ارث می برند و به آنها کمک می کند بسیاری از نگرش ها ، رفتارها و رویا های خود را شکل دهند و محتویات آن  کهن الگوها یا آرکی تایپها (Arche type ) هستند . کهن الگو مبنای زیستی دارند ولی از طریق تجربیات مکرر نیاکان اولیه ی انسان ها بوجود می آیند . خود کهن الگوها نمی توانند به طور مستقیم نمایان شوند ، بلکه عمدتا از طریق رؤیاها ، خیال پردازی ها ،وهذیان ها خود را ابراز می کنند . کهن الگوها با تکرار شدن در زندگی نسل های پی در پی، بر روان ما نقش بسته اند و در رویاها و خیالپردازیهای ما آشکار می شوند. قهرمان، مادربزرگ و پیر فرزانه ،پرسونا ، سایه ، آنیما ، آنیموس و خود از جمله کهن الگوهایی هستند که یونگ مطرح کرد.

 

پرسونا  :                                                                                        

پرسونا آن جنبه از شخصیت است که افراد به دنیا نشان میدهند  و الزاما خود او نیست ، شخصیتی که هریک ازماباید در  روابط شخصی یا محیط کاری خود به جامعه نشان می دهیم و بازی کنیم همانند نقابی که هنر پیشه ها درتئاتر قدیم برچهره می زدندمثل رفتاری که یک سیاستمدار باید در جامعه نشان دهد تا اعتماد وآرای مردم را جلب کند .وجود پرسونا یا نقاب برای ادامه حیات و بقا امری ضروری است پلی است میان من و دنیای بیرون ، درواقع تطابقی کم و بیش آگاهانه با وضعیت زندگی است . اما یونگ معتقد است برای اینکه از لحاظ روانی سالم شویم باید بین درخواست های جامعه و آنچه در واقع هستیم تعادل برقرارکنیم . غافل بودن از پرسونا دست کم گرفتن جامعه است ،اما آگاه نبودن از فردیت عمیق ، آلت دست جامعه شدن است .

سایه :

سایه آرکی تایپ تیرگی و سرکوبی است ، بیانگر ویژگی هایی است که دوست داریم آنها را از خودمان ودیگران دور نگه داریم.سایه از ویژگی های اخلاقی ناخوشایند وچند ویژگی سازنده و خلاق که دوست نداریم با آنها روبرو شویم تشکیل

 می شود .

دست به گریبان شدن با تیرگی درون مان به منزله ی “درک کردن سایه ” است .متاسفانه اغلب افراد هرگز سایه خود را درک نمی کنند و فقط با جنبه ی روشن خود همانند سازی می کنند .  در این حالت تحت سلطه ی سایه ی خود قرار می گیرند و زندگی اسفناکی را می گذرانند .

 

آنیما / آنیموس :

آنیما و آنیموس، اشاره دارد که انسان ها اصولا دو جنسی هستند. هر جنس علاوه بر هورمون های جنس خود، هورمون های جنس دیگر را نیز ترشح می کند. روان زن جنبه های مردانه را در بر دارد ( کهن الگوی آنیموس ) و روان مرد حاوی جنبه های زنانه است ( کهن الگوی آنیما). این ویژگیهای جنسی متضاد فرد را قادر می سازد تا ماهیت جنس دیگر را درک کند. ما را آماده می کنند تا برخی ویژگیهای جنس مخالف را دوست داشته باشیم؛ رفتار ما را با توجه به جنس مخالف هدایت می کنند. آنیما و آنیموس هر دو باید ابراز شوند. در غیر این صورت به یک طرفه بودن شخصیت منجر می شوند.

آنیما بیانگر خلق و احساسات غیر منطقی در مردان است در حالی که آنیموس بیانگر نماد تفکر و استدلال در زنان است . این کهن الگوها از ناهشیار جمعی سرچشمه می گیرند وبه شدت نسبت به هشیار شدن مقاوم هستند . آنیما و آنیموس هر دو ترکیبی از عوامل کهن الگویی و تجربیات شخصی ما از پدر و مادر است اولین نمود و تجلی آنیما غالبا بصورت فرافکنی صورت می گیرد هنگامی که مردی زنی را می بیند قلب او به تپش افتاده و عاشق می شود این پدیده فرافکنی آنیما است یعنی قدرت و کشش به طرف مقابل از درون می آید ما تصویر آنیمای خود را از درون به روی زنی در بیرون فرافکن (project) می کنیم عکس این مطلب هم در فرافکنی آنیموس بروی مرد بیرونی صادق است.

 

مادربزرگ:

این کهن الگو از مشتقات آنیما و آنیموس است . همه ی مردو زن ها از کهن الگوی مادر برخوردارند که همیشه با احساسات مثبت ومنفی همراه است .مادر بیانگر دو نیروی متضاد است باروری و تغذیه ازیک سو وقدرت وتخریب ازسوی دیگر .

پیرفرزانه

یکی دیگر از کهن الگوها مشتق از آنیما وآنیموس پیر فرزانه است که مظهر خردومعنی است .

قهرمان :

آرکی تایپ قهرمان در اساطیر و قصه ها به صورت مرد قدرتمندی ظاهر می شود که برای شکست دادن نیروی اهریمنی که به شکل اژدها یا دیواست مبارزه می کند . با این حال کار قهرمان به وسیله فرد یا رویداد بی اهمیتی ناتمام می ماند . مانند داستان آشیل یا سوپرمن و چون تصویر ذهنی قهرمان ، کهن الگوهای درون فرد راتحت تاثیر قرارمی دهد به همین دلیل قهرمانان فیلم ها و رمان ها برای ما جذاب هستند.

خود (self) :                                   

یونگ معتقد بود کهن الگوی (خود) یک گرایش فطری برای پیش رفتن به سوی رشد وکمال است و کهن الگوی کهن الگوهاست ؛ زیرا کهن الگوهای دیگر را به طرف خود کشیده درمدار خود نگه داشته و آنها را در مسیر خود شکوفایی یکپارچه می کند . خود (Self  ) ذهن هشیارو ناهشیار را شامل می شود و عناصر متضاد روان نیروهای مردانه و زنانه ، خیر و شر ، روشنی وتاریکی را یکپارچه می کند . 

پیش روی و پس روی :

به اعتقاد یونگ افراد برای رسیدن به خود شکوفایی علاوه بر سازگار شدن با محیط بیرون باید با دنیای درون خود نیز سازگار شوند که سازگار شدن با دنیای بیرونی مستلزم جریان رو به جلوی انرژی روانی است که پیش روی خوانده می شود و سازگار شدن با دنیای درونی بر جریان روبه عقب انرژی روانی متکی است که پس روی خوانده می شود . پیش روی فرد را ترغیب می کند که به صورت با ثبات به شرایط محیطی واکنش نشان دهد . درحالیکه پس روی برای دست یابی موفقیت آمیز به هدف ضروری است و هر دو در کنار هم میتوانند فرایند  رشد شخصیت سالم را ایجاد  کنند .

نظام های شخصیت

نگرش ها: برون گرایی و درون گرایی

انرژی روانی می تواند به بیرون و به سمت محیط اطراف و دنیای خارج ، یا به درون و به سمت ذهن هدایت شود. برون گرایان بر نگرش عینی تمرکز کرده و از ذهن گرایی جلوگیری می کنند .

معاشرتی و از لحاظ اجتماعی جسور هستند و به دیگران و به دنیای بیرون گرایش دارند. درون گرایان با دنیای درون خود با وجود تمام خیال پردازیها و رؤیاها هماهنگ شده اند ، کناره گیر و اغلب خجالتی هستند و گرایش دارند بر خویشتن ، افکار و احساساتشان تمرکز داشته باشند. همه افراد قابلیت هر دو گرایش را دارند ، اما فقط یکی بر شخصیت مسلط می شود. در کل افراد نه کاملاٌ درون گرا هستند و نه برونگرا .اما امکان دارد یک فرد درون گرا در شرایط خاصی ویژگی های برون گرایی را نشان دهد یا شیفته یک فرد برون گرا شود.

 

کارکردهای روان شناختی

یونگ چهار کارکرد روان را مطرح کرد: حس کردن، شهود، تفکر و احساس

حس کردن و شهود ، به عنوان کارکردهای غیر عقلانی با هم دسته بندی شده اند ؛ آنها از فرایندهای عقل استفاده نمی کنند. تجربیات را می پذیرند ، اما آنها را ارزیابی نمی کنند. حس کردن تجربه را از طریق حواس باز آفرینی می کند ، به همان صورتی که عکس را کپی می کند . شهود مستقیما از محرک بیرونی ناشی نمی شود؛ برای مثال اگر باور داشته باشیم که فرد دیگری در اتاق تاریکی با ماست ، شاید اعتقاد ما به جای تجربه حسی واقعی بر مبنای شهود یا گمان ما باشد.

تفکر و احساس ، کارکردهای عقلانی هستند که قضاوت کردن و ارزیابی تجربیاتمان را شامل می شوند. آنها اضداد هستند اما هر دو به سازمان دادن و طبقه بندی کردن تجربیات مربوط می شوند. تفکر ، قضاوت هشیار را در مورد اینکه آیا تجربه ای درست است یا غلط شامل می شود. نوع ارزیابی که کارکرد احساس انجام می دهد ، برحسب دوست داشتن یا دوست نداشتن ، خوشایندی یا نا خوشایندی، تحریک یا بی حوصلگی ابراز می شود.

ما از قابلیت هر چهار کارکرد برخوردار هستیم اما فقط یک کارکرد بر شخصیت ما تسلط دارد. کارکردهای دیگر در ناهشیار شخصی پنهان هستند. فقط یک جفت کارکرد مسلط است و در هر جفت فقط یک کارکرد تسلط دارد.

تیپ های روان شناختی

 

تیپ های برون گرای متفکر ، بر طبق مقررات جامعه زندگی می کنند. احساسات و هیجانات را سرکوب می کنند. واقع بین و برافکارعینی متکی هستند اما اگر افکار انتزاعی از بیرون مثلاٌاز طرف والدین یا معلمان به آنها منتقل شود استفاده می کنند و عقاید متعصبی دارند. آنها به صورت افراد خشک وحوصله سربر شناخته می شوند . دانشمندان خوبی می شوند زیرا بر قواعد منطقی تمرکز دارند.

تیپ های برون گرای احساسی برای ارزیابی کردن از اطلاعات عینی استفاده می کنند . ارزش های بیرونی و معیارهای قضاوت آنها را هدایت می کند ، به سرکوب کردن شیوه تفکر و هیجانی بودن زیاد ، گرایش دارند. در محیط های اجتماعی راحت هستند و بی درنگ می دانند چه بگویند و چگونه آن را بیان کنند .از ارزشهای سنتی و اصول اخلاقی استفاده می کنند اما وقتی می خواهند از آنها پیروی کنند تصنعی و سرد وغیر قابل اعتماد به نظر می رسند . خیلی حساس هستند. عاطفی هستند و به راحتی رابطه دوستی برقرار می کنند. معاشرتی و سرزنده اند و این تیپ بیشتر در زنان یافت می شود. این افراد معمولا تاجر ویا سیاستمدار می شوند .

تیپ های برون گرای حسی محرک های بیرونی را به صورت عینی درک می کنند شبیه حالتی که این محرک ها وجود دارند .  بر لذت و خشنودی و جستجو کردن تجربیات تازه تمرکز دارند. به دنیای عملی گرایش دارند، سازش پذیر ، معاشرتی و قابلیت زیادی برای لذت بردن از زندگی دارند.

تیپ های برون گرای شهودی به واقعیت های دردنیای بیرونی گرایش دارند ، توانایی در غنیمت شمردن فرصتها ، موفقیت را در کار و کاسبی و سیاست می یابند. مجذوب اندیشه های تازه هستند. خلاق ، الهام بخش ، تغییر پذیر و به جای تامل بر اساس شم و گمان هایشان تصمیم میگیرند، اما تصمیمات آنها احتمالا درست از آب در می آیند.

تیپ های درون گرای متفکر به محرک های بیرونی واکنش نشان می دهند ، ولی تعبیر آنها از یک رویداد بیشتر از خود واقعیت عینی ، تحت تاثیر معنای درونی است ، با دیگران خوب کنار نمی آیند، در انتقال دادن عقاید مشکل دارند. جای احساسات بر افکار تمرکز دارند و قضاوت عملی آنها ضعیف است. عمیقا خلوت گزین هستند و ترجیح می دهند به امور انتزاعی و نظریه ها بپردازند. بر شناخت خودشان به جای دیگران تمرکز دارند، آنها افرادی یکدنده ، متکبر و بی ملاحظه هستند .

تیپ های درون گرای احساسی قضاوت های ارزشی خود را به جای واقعیت های عینی بیشتر برمبنای برداشت های ذهنی استوار می کنند ، فکر منطقی را سرکوب می کنند. این افراد وجدان اختصاصی دارند ، هیجان عمیق دارند ولی از ابراز علنی آن خودداری می کنند. آنها مرموز و دست نیافتنی به نظر می رسند و به ساکت بودن ، متواضع بودن و بچگانه بودن گرایش دارند. آنها به احساسات و افکار دیگران اهمیت کمی می دهند و منزوی، سرد، و از خود مطمئن به نظر می رسند.

تیپ های درون گرای حسی بیشتر تحت تاثیر حس کردن ذهنی دیدنی ، شنیدنی ، لامسه ای خود قرار دارند . منفعل ، آرام و جدا از دنیای روزمره ، فعالیت های انسان را به دیده نیک خواهی و سرگرمی می نگرند. آنها از لحاظ هنر شناختی حساس هستند و خود را در قالب هنر یا موسیقی ابراز می کنند و به ابراز شهود خود گرایش دارند.

تیپ های درون گرای شهودی با ادراک واقعیت های ناهشیار هدایت می شوند که اصولاٌ ذهنی هستند وبه واقعیت بیرونی شباهت کمی داشته یا شباهتی ندارد ، تماس کمی با واقعیت دارند، آنها  خیالپرداز ، کناره گیر ، بی اعتنا به مسایل عملی هستند و دیگران را خوب درک نمی کنند. آنها که عجیب و غریب به نظر می رسند در کنار آمدن با زندگی روزمره و برنامه ریزی برای آینده مشکل دارند.

رشد شخصیت

یونگ معتقد است شخصیت یک رشته مراحل را طی می کند تا به خودشکوفایی برسد او برنیمه دوم زندگی بعد از (۳۵یا۴۰) سالگی که فرد فرصت یکپارچه کردن جنبه های شخصیت خود را پیدا می کند تاکید دارد .

شخصیت به وسیله آنچه بوده ایم، به علاوه آنچه امیدواریم باشیم ، شکل می گیرد. ما صرف نظر از سن ، رشد می کنیم و همیشه به سمت سطح کامل تر خود پرورانی پیش می رویم.

کودکی

یونگ کودکی را به سه مرحله تقیسم می کند :

۱-      مرحله آشوب گرایی : که با هوشیاری آشفته وپرآکنده شناخته می شود .

۲-      مرحله فرمانروایی : با رشد خود ego  و شروع تفکر منطقی و کلامی در اوایل کودکی شروع به رشد می کند ، در آغاز کودک هنوز هویت منحصر به فردی را تشکیل نداده است. در این مرحله شخصیت کودک اندکی بیشتر از انعکاس شخصیت والدین اوست. خود فقط در صورتی به طور چشمگیری شکل می گیرد که کودکان بتوانند خود را از دیگران یا اشیای موجود در محیطشان متمایز کنند.  در این دوره کودک خود را به عنوان  سوم شخص می شناسد .

۳-      مرحله دوگانه گرایی :  زمانی است که خود (ego ) به  صورت عینی و ذهنی تقسیم می شود هشیاری زمانی شکل می گیرد که کودک بتواند بگوید ((من)) وخود را به صورت اول شخص بشناسد .

جوانی

روان تا زمان بلوغ، شکل و محتوای مشخصی نمی گیرد. این دوره با مشکلات و نیاز به سازگار شدن مشخص می شود. هنگامی که نوجوان با ضرورت واقعیت روبرو می شود ، خیالپردازی های کودکی باید خاتمه یابد. از سالهای نوجوانی تا جوانی به فعالیت های آماده سازی نظیر کامل کردن تحصیلات می پردازیم. تمرکز ما در این سالها بیرونی است. هشیار ما مسلط است و در مجموع نگرش هشیار ما برون گرایی است. هدف زندگی رسیدن به هدفهایمان و ایجاد کردن جایگاهی امن و موفقیت آمیز در این دنیا برای خودمان است. جوانی باید دوره هیجان انگیز و چالش انگیزی باشد، سرشار از افق های تازه و دستاوردها ، افزایش فعالیت ، پختگی روانی و افزایش هوشیاری است .

میانسالی

تغییرات عمده در شخصیت ، بین ۳۵ تا ۴۰ سالگی روی می دهند. مشکلات سازگاری جوانی حل شده اند. در شغل، زندگی زناشویی و جامعه، جا افتاده است. احساس پوچی می کنند. ماجراجویی، هیجان و اشتیاق نا پدید می شود و زندگی معنی خود را از دست می دهد. این تغییرات اساسی در شخصیت گریز ناپذیر و همگانی است.

میانسالی زمان طبیعی انتقال است که در آن شخصیت دستخوش تغییرات ضرروی و مفید می شود. افراد انرژی زیادی را صرف فعالیت های آماده سازی نیمه اول زندگی کرده بودند، اما در ۴۰ سالگی این آماده سازی به اتمام رسیده بود و آن چالش ها برآورده شده بودند. گرچه هنوز انرژی زیادی داشتند، اما اکنون این انرژی جایی برای رفتن نداشت؛ انرژی باید به فعالیت ها و تمایلات متفاوتی هدایت می شد. در نیمه اول زندگی باید روی دنیای عینی واقعیت، یعنی تحصیلات، شغل و خانواده تمرکز کنیم، در مقابل نیمه دوم باید صرف دنیای درونی، ذهنی شود که پیش از این نادیده گرفته شده است. نگرش شخصیت باید از برون گرایی به درون گرایی جابجا شود. تمرکز بر هشیاری باید با آگاهی از ناهشیار تعدیل شود. تمایلات باید از مسایل مادی به مسایل معنوی ، فلسفی و شهودی تغییر یابد. تعادل بین تمامی جنبه های شخصیت باید جایگزین یک طرفه بودن قبلی شخصیت شود ( تمرکز بر هشیاری) در میان سالی تحقق بخشیدن یا پرورش دادن خود self را شروع می کنیم. اگر در یکپارچه کردن ناهشیار با هشیار موفق بوده باشیم ، به سلامت روانی خوبی دست می یابیم ، وضعیتی که یونگ آن را تفرد نامید.

تفرد

به زبان ساده ، تفرد یعنی فرد شدن، تحقق بخشیدن به استعدادها ، و پرورش دادن خویشتن. گرایش به تفرد فطری است ولی نیروهای محیطی ، مانند فرصت های تحصیلی یا مالی و ماهیت روابط والد- فرزند می توانند به آن کمک کرده یا از آن

جلوگیری کنند.

 افراد برای رسیدن به تفرد باید رفتارها و ارزش هایی که نیمه اول زندگی را هدایت کرده اند ، کنار بگذارند و با ناهشیار خود روبرو شوند و آن را به آگاهی هشیار بیاورند. آنها باید به رویاهای خود گوش دهند و خیالپردازیهای خود را دنبال کنند و از طریق نگارش ، نقاشی ، یا شکل های دیگر بیان ، تخیل خلاق را تمرین کنند. آنها باید به خودشان اجازه دهند که نه تنها به وسیله تفکر منطقی که قبلا آنها را سوق می داد ، بلکه توسط جریان خود انگیخته ناهشیار ، هدایت شوند. خود واقعی فقط از این راه آشکار می شود.

پذیرفتن ناهشیار در آگاهی هشیار به معنی قرار گرفتن تحت سلطه آنها نیست. بلکه باید با هم متعادل شوند. هیچ جنبه واحدی از شخصیت نباید مسلط باشد. فرد میان سالی که سالم است ، دیگر تحت سلطه هشیاری یا ناهشیاری ، نگرش یا کارکردی خاص ، یا هیچ کهن الگویی قرار ندارد. همه این جنبه های شخصیت باید تعادل داشته باشند. تغییر در ماهیت کهن الگوها اهمیت زیادی دارد. اولین تغییر ، عزل کردن پرسوناست. گرچه هنوز باید نقش های اجتماعی گوناگون را بازی کنیم ، ولی باید بدانیم که شخصیت علنی ما ممکن است ماهیت واقعی ما را نشان ندهد. باید خود واقعی را که پرسونا پوشانده است ، قبول کنیم. بعدا از نیروهای مخرب سایه آگاه می شویم و جنبه تیره ماهیت خود را همراه با تکانه ابتدایی آن ، مانند خود خواهی می پذیریم. ما تسلیم آنها نمی شویم ، صرفا وجودشان را می پذیریم. در نیمه اول زندگی از پرسونا برای پنهان کردن این جنبه تیره از خودمان استفاده می کنیم ، می خواهیم افراد ویژگیهای خوب ما را ببینند. اما با این پنهان کردن ، آنها را از خودمان نیز پنهان می کنیم. این باید به عنوان بخشی از فرایند یادگیری شناخت خودمان تغییر کند. آگاهی فقط از جنبه خوب ماهیتمان ، رشد شخصیت تک بعدی به بار می آورد. ما همچنین باید دو جنسیتی روان شناختی خود را بپذیریم. مرد باید بتواند آنیمای خود ، مانند عطوفت ابراز کند و زن باید آنیموس خویش نظیر جسارت نشان دهد. این تایید ویژگیهای جنس دیگر ، مشکل ترین مرحله در فرایند تفرد است. خلاقیت را می گشاید و به عنوان رهایی نهایی از تاثیرات والدین ، خدمت می کند. بعد از تفرد ، مرحله بعدی رشد را تعالی گویند : گرایش فطری به سمت وحدت و یکپارچگی در شخصیت ، یکی شدن تمام جنبه های متضاد درون روان. عوامل محیطی ، مانند زندگی زناشویی بد یا شغل ناکام کننده می توانند از فرایند تعالی جلوگیری کرده و مانع از دستیابی کامل به خود self شوند.

روشهای تحقیق در نظریه یونگ

روشهای یونگ برای ارزیابی کارکرد روان به رویکرد عینی و عرفانی منجر شد. روش های او ترکیب غیر عادی اضداد بودند. جلسات او با بیماران ، غیر عادی و حتی بی نظم بودند. یونگ و بیمار روی صندلی های راحتی که روبروی هم قرارداشتند می نشستند. گاهی او بیماران را با قایق خود به اطراف می برد. وقتی بیمار صحبت کردن درباره مادرش را شروع می کرد ، موضوعی که فروید آن را ترغیب می کرد ، یونگ فورا او را ساکت می کرد و می گفت (( وقت خود را تلف نکنید)). یونگ معتقد بود که خیالپردازیهای بیمارانش برای آنها واقعی بودند و او آنها را همانطور که بودند می پذیرفت.

روشهایی که یونگ برای ارزیابی شخصیت استفاده می کرد ، آزمون تداعی واژگان ، تحلیل رویا وتخیل  فعال و روان درمانی بودند. آزمون تیپ نمای مایرز- بریگز برای ارزیابی تیپ های روان شناختی یونگ ساخته شده بود.

تداعی واژگان

 آزمودنی با هر کلمه ای که فورا به ذهنش می رسد به واژه محرک پاسخ می دهد. این روش با فهرستی از ۱۰۰ واژه که معتقد بود می توانند هیجان ها را فراخوانی کنند ترتیب  یافته بود. او برای تعیین کردن تاثیرات هیجانی واژه های محرک ، واکنش های فیزیولوژیک را نیز اندازه گیری می کرد. از تداعی واژگان برای آشکار کردن عقده ها استفاده می شود و عواملی چون پاسخ های فیزیولوژیک ، تاخیر در پاسخ ، دادن پاسخ یکسان به واژه های مختلف ، لغزش زبان ، لکنت زبان ، پاسخ دادن با بیش از یک کلمه ، سرهم بندی کردن کلمات ، یا ناتوانی در پاسخ دادن از وجود عقده خبر می دادند.

تحلیل رویا 

یونگ با فروید هم عقیده بود که رویاها شاهراهی به ناهشیار هستند. اما یونگ فقط به علت های رویاها توجه نداشت و معتقد بود که رویاها بیش از امیال ناهشیار هستند. اول اینکه ، رویاها آینده گرا هستند یعنی به ما کمک می کنند برای تجربیات و رویدادهایی که انتظار داریم اتفاق بیفتد آماده باشیم. دوم اینکه رویاها تعدیل کننده هستند؛ آنها با تعدیل کردن رشد بیش از اندازه هر یک از ساختارهای روان ، به برقرار کردن تعادل کمک می کنند.

یونگ بجای اینکه مانند فروید هر رویا را جداگانه تعبیر کند ، روی یک رشته از رویاهایی که بیمار در یک دوره زمانی گزارش داده بود کار می کرد. یونگ برای تحلیل رویا از گسترش نیز استفاده می کرد. در تداعی آزاد فروید، بیمار با یک عنصر رویا شروع می کند و با گزارش دادن خاطرات و رویدادهای مربوط ، زنجیره ای از تداعی ها را از آن بوجود می آورد. یونگ روی عنصر اصلی رویا تمرکز می کرد و از بیمار می خواست آن تداعی را تکرار کند تا اینکه او به موضوعی پی ببرد. او سعی نکرد محتوای آشکار رویا را از محتوای نهفته آن متمایز کند.

یونگ معتقد بود وضعیت طبیعی انسان ها پیش به سوی کمال و خودشکوفایی است واگر وضعیت زندگی یک فرد در زمینه ی خاصی ناقص باشد در این صورت خود ناهشیار او سعی میکند این وضعیت را از طریق رویا کامل کند .

تخیل فعال

در این روش فرد با یک برداشت مانند تصور رویا ، عکس یا خیال شروع می کند وآنقدر روی آن تمرکز می کند تا آن برداشت شروع به حرکت کند و این تصورات را به هر جا منتهی می شود دنبال می کند .

هدف از این تخیل فعال آشکار کردن کهن الگوهایی است که از ناهشیار پدیدار می شود.

روان درمانی

درروان درمانی ،یونگ روش دگرگونی را پیشنهاد داد  . منظور او از دگرگونی این بود که در ابتدا بیمار باید به انسانی سالم تبدیل شود وفقط بعد از دگرگونی وفلسفه ی زندگی ریشه دار می توان به بیمار کمک کرد به تفرد و یکپارچگی و خودشکوفایی دست پیدا کند .

تیپ نمای مایرز- بریگز

MBTI آشکارترین پیامد عملی مطالعات یونگ در زمینه شخصیت انسان محسوب می شود.

منابع :

نظریه های شخصیت ،جس فیست / گریگوری جی فیست /تامی آن رابرتس / مترجم یحیی سید محمدی

 روانشناسی تحلیلی ، یونگ ، روانشناسی ، کارل گوستاو یونگ

تهیه و تنظیم : سارا شادور –  کلارا گل خسروی

( گروه آموزشی – علمی خانه روانشناسان ، مشاوران  و حرف یاورانه )

۰ پاسخ به "یونگ"

ارسال یک پیغام

تمامی حقوق متعلق به خانه روانشناسان و مشاوران و حرف یاورانه می باشد
X